رسيدن
اشتباه میکنند بعضیها
که اشتباه نمیکنند!
باید راه افتاد،
مثل رودها که بعضی به دریا میرسند
بعضی هم به دریا نمیرسند.
رفتن، هیچ ربطی به رسیدن ندارد!
"سیدعلی صالحی"
اشتباه میکنند بعضیها
که اشتباه نمیکنند!
باید راه افتاد،
مثل رودها که بعضی به دریا میرسند
بعضی هم به دریا نمیرسند.
رفتن، هیچ ربطی به رسیدن ندارد!
"سیدعلی صالحی"
به خطاهاي فكري خودم توجه كردم. تصور خودم را واقعيت مي پنداشتم و با ذهن خودم به واقعيت مي پرداختم. جهان از دو قسمت تشكيل مي شود. بود و نمود. و اكنون مي فهمم كه زماني كه ما فقط با نمودها سر و كار داريم و آن ها ادراك ما را مي سازند يعني چه؟
در كلاس ديروز فلسفه بحت بر تفاوت مسئله با قضاوت ارزشي و توصيه و انگيزه ها بود.بيشتر ما ادراكمان بر پايه ي قضاوت هاي ارزشي و توصيه و ... است و كمتر بر پايه ي مسئله استوار است. در ذهنم به موضوعات فلسفي ديروز مي انديشيدم و به يادگيري تفاوت مسئله و آن چيزي را كه فكر مي كنيم مسئله است، مي پرداختم .
از خود پرسيدم آيا حذف چهره هايي كه تاريخ ما را مي سازند از رسانه ها با حافظه ي تاريخي نسبتي دارد؟ كاركرد رسانه چيست؟ آيا لازم است ميان نمودهاي مختلف تاريخي (ادراك مختلف تاريخ) اشتراكي بوجود آورد؟
تفاوت در نمودها منجر به چه چيزي در جامعه مي شود؟ ارتباط معنا داري ميان ادراك هاي مختلف از بود جهان با قدرت وجود دارد؟
آرام باش،
حوصله کن،
آب های زودگذر،
هیچ فصلی را نخواهند دید
عزیزم
پاک کن از چهره اشکت را، ز جا برخیز
تو در من زندهای، من در تو
ما هرگز نمیمیریم
من و تو با هزارانِ دگر
این راه را دنبال میگیریم
از آن ماست پیروزی
از آن ماست فردا
با همه شادی و بهروزی
عزیزم
کار دنیا رو به آبادیست
و هر لاله که از خون شهیدان میدمد امروز
نوید روز آزادیست.
هوشنگ ابتهاج
پيوند را به معني يكي شدن، يكرنگ شدن، از خود دانسته شدن و همبسته شدن معني مي كنم. همه ي ما پيوند هايي در زندگي خويش داريم ؛ فاميلي و دوستي و ... ليكن اتفاقي كه در جامعه ي بسياري از خانواده ها رخ داده اين است كه رذايل اخلاقي انسان ها مانند موريانه اي رابطه ها را به نوع ديگري بازتعريف كرده است.
نقش حسادت در سست شدن پيوندها چيست؟ نقش از خود گذشتگي، فقر و خودخواهي و ... به چه ميزان است؟
در گذشته زماني كه فردي پدر خود را از دست مي داد، سرپرستي فرندان به پدر بزرگان يا عموي آن فرد مي رسيد. در اينجا مي توان به سهم و نقش پيوند و رابطه ي خوني و همبستگي خوني اشاره نمود. برآورد احتياجات و نياز هاي مالي خانواده بر عهده ي سرپرست خانواده بود. و حتي سرپرست وظيفه ي اموزش و تربيت فرزندان متوفي را نيز برعهده داشت.
اما اكنون پيوند خوني به چه معناست؟ نقش مدرنيست بر پيوندهاي خوني، دوستي و ... چيست؟
نقش و وظايف و كاركرد پيوند ها در جامعه ي مدرن چيست؟ و بيشمار پرسش ديگر كه مي توان طرح نمود.
ما از جامعه سنتي وبر فاصله گرفته ايم و به سمت جامعه مدرن و صنعتي حركت نموده ايم. اما قوانين هنوز به شكلي كه شايسته ي جوامع صنعتي وبر است، نقش نبسته است. جامعه اي با تقسيم كار داريم اما بدون قانوني بايسته .اتفاقي كه در اين جامعه رخ داده، نقش و كاركارد پيوند هاي خوني تغيير كرده است ، مانند سرپرستي خانواده و در كنار آن عدم قانون حمايت مالي از خانواده هم به چشم مي خورد. در كنار آن نقش سنتي عمو به عنوان جانشين و سرپرست خانواده به مانند صرفا يك جايگاه و نمايشي در عموم مطرح مي شود.
در جامعه اي به سر مي بريم كه اگر فردي پدر خود را از دست داد علاوه بر غم از دست دادن پدر و همسر ... اندوه چگونه گذراندن ايام را هم با خود به يدك مي كشد. علاوه بر آن اقوام و دوستان به جاي همراهي با آنان، به دليل رذايل اخلاقي نمك پاش زخم هاي آنان مي شوند و به جاي ترميم زخم هاي آنان نيش زبانهايشان، نيشتر به قلب آنان مي زند.
جامعه اي كه سطح آن با عمق ان قابل قياس نيست. و دوچهره ميان نقش ها و وظايف و كاركردها در تقابل اعمال و قانون و شهري و صنعتي شدن به خود مي گيرد.
اين نمايش به داستان شمس و مولانا و برداشت ديگران از روابط و رفتار و .. كه ديگران به آن ها داشتند اشاره داشت...
از طرف ديگر اين نمايش با استفاده از اشعار، پيام خود را پيرامون فلسفه ي زندگي مي داد و در پايان شمس نفس خود را كشت و انسانيت را از كشتن نفس خود بازتعريف كرد و تولدي ديگر يافت. كارگردان با پرداختن به رفتار شمس در مورد كيميا، او را از اسطوره بودن خارج كرد و به انساني تبديل شد كه شبيه همه ي انسان هاست... با يك تفاوت كه او خود را شناخت و خود را بر كردار خويش مسلط نمود.
برگردم به هدف از زندگي؛ موضوعي كه به شكلي عجيب با آن اشنا شدم و پذيرفتم كه جلساتي را درموردش به بحث بنشينم.
معناي (هدف، كاركرد، ارزش) زندگي .....
معناي زندگي را مي توان از گفتمان هاي مختلفي مورد بررسي قرار داد. گفتمان فلسفي، گفتمان روان شناسي، گفتمان ديني و عرفاني ...
با توجه به مطالعات من در زمينه ي گفتمان فلسفي و روان شناسي به اين نتيجه رسيدم كه شاخص هاي كه جهت هدف زندگي انتخاب شدند چرا اين شاخص ها بودند و آيا اين شاخص ها محدود نيست؟
در گفتمان فلسفي زماني كه فايل هاي صوتي استاد ملكيان را شنيدم و ملاك هاي زندگي مطلوب را كه در سه دسته ي ساحت عقيدتي و يا معرفتي ، ساحت احساسات ، عواطف و هيجانات و ساحت خواسته ها و اراده و در هر ساحت تعادل ميان دو گانه ي تعادل و توازن، دلبستگي و وابستگي و عمل و بي عملي را دسته بندي و مطرح كرده بودند، اين پرسش در من تبلور كرد كه چرا؟
چرا فقط ذهن و درونيات انسان و زندگي مطلوب فيلسوفانه فقط محدود به اين شاخص ها مي شود؟ و يا شايد ايشان به جهت محدوديت در زمان به اختصار مطالب برخواسته اند.
به تفكر نشستم. آيا هدف از زندگي يا حتي تعريف زندگي مطلوب نيازي به طرح زندگي ايده آل، آرماني و يا همان Idal Type دارد يا نه؟
آيا زماني كه كمال يك موضوع را ندانيم مي توانيم جهت آن برنامه ريزي نماييم؟ به طور مثال من درس مي خوانم كه دكتر خوبي شوم ... كشاورز خوبي شوم... درس مي خوانم تا معلم خوبي باشم... انسان خوب ...
اين خوب بودن و مطلوب بودن را چه تعريف كرده ايم؟
زندگي به چه معني است؟
روزگاري است كه در اين جهان زندگي مي كنيم. در جهاني پر از عشق و حركت. پر از زيبايي و معنا و هدفمند. در جهاني پر از انسان . انسانهايي كه گاها به وجود انسان هاي ديگر نيازمندند تا براي نيازهاي اوليه ي خود گامي بردارند.
چرا يافتن معنا و هدف زندگي اهميت دارد؟ به چه علت بايد بر روي معنا و هدف زندگي تفكر كنيم؟ يافتن معني زندگي چه تأثيري در زندگي ما دارد؟
به اطراف خود نگاه كن!!
انسانهاي زيادي در روزمرگي خود فرو رفتند. و انسانهاي بسياري گام هاي بلندي به سوي تغيير خويش نهادند. انسانهايي كه تاب آوري گذشته را ندارند، انسانهايي كه درگير اعتياد شده اند. انسانهايي كه از وجود خود فرار مي كنند و به سوي فراموشي خود با دست اندازي به هر وسيله اي دست مي زنند. پرسش اين است كه آيا انسانها براي زندگي خود هدفي تعريف كرده اند؟
ويژگي هاي انسان هايي كه براي خود هدفي تعيين كرده اند چيست؟ و آيا افسردگي و رخوت انسان ها با معناي زندگي و هدفمندي آنان ارتباط معناداري دارد؟
در بررسي و پاسخ به اين پرسش ها ما مي توانيم از رويكردها روانشناسي، جامعه شناسي و فلسفي كمك بجوييم.
در محل ورود به كنسرت، منتظر دوستي كه بليط من هم دستش بود ايستاده بودم و با ممانعت يك خانم جهت ورود به تالار مواجه شدم. از سر كنجكاوي از فردي كه مانع ورود دختر به سالن كنسرت شد، پرسيدم كه دليل ممانعت چيه؟ ايشون پاسخ داد كه آن دختر خانم كنسرت رو با سالن عروسي اشتباه گرفته. و شلوارش هم پاره است. نگاهم بي اختيار به سمت شلوار دختر كشيده شد. ديدم روي زانو يك خط نامحسوس ... .
باز به اطراف نگاه كردم و ديدم پوشش افراد ديگر به چه شكل است. نحوه آرايش و ... . پرسش من اين بود كه آيا همه ي خانم ها پوشش مناسبي ( از نظر دين) دارند كه پوشش يك فرد در آن جمع خلاف محسوب مي شود؟ يا اينكه پوشش و آرايش خانمها مطابق عرف جامعه است ولي دليل ديگري براي تذكر به اين خانم وجود داشته است.
با توجه به اينكه معدود شماري در ورود به كنسرت داراي پوشش چادر بودند و عده ي اندكي پوشش با تعريف ديني داشتند، نظر من به پوشش عرفي جامعه جلب شد.
در عرف جامعه ما حجاب معني متفاوتي با تعريف ديني دارد. مثلا روسري همراه با موهاي از جلو و پشت بيرون آمده يك شاخص است. مانتوي بلند در تابستان به همراه ساق و يا شلوارهاي تنگي كه در كنار هايش چاكي ديده مي شود. يا مد شلوار پاره كه از عيد تا كنون رنگ هاي متفاوتي به خود گرفته است.
پس آيا فرض ممانعت به علت پوشش لزوما مي تواند درست باشد؟ يا ممكن است عوامل ديگري مانند انتخاب رندم و بر اساس معيارهاي ديگر نيز مطرح باشد؟
من بيشتر معتقدم كه فرضم معيارهاي سليقه اي و ... در ممانعت ها مهم تر است. چرا؟
زماني كه با فردي كه از حضور او در كنسرت ممانعت شده را بررسي كردم، فهميدم دختري است كه به همراه دوستان دخترش به كنسرت آمده و مردي در كنار آن ها نبوده. آيا ممكن هست كه نبود يك مرد يا خانواده يا وجود رفتار هاي سليقه اي ممانعت كننده (قدرت فرد ممانعت كننده به دليل منصبش )، و حتي نظام مرد سالارانه و سلطه جويانه دليل عدم ورود يك فرد به كنسرت بوده باشد؟
بعد از اجراي كنسرت بسيار شاد و پر از انرژي جيبسي كينگ، ذهنم درگير اين پرسش بود. چرا در يك جامعه با يك سياستگذاري واحد در يك شهر كنسرت ها به هر شكل(پاپ، سنتي و ...) برگزار مي شود، اما در شهر ديگر از برگزاري كنسرت سنتي مانند ناظري ها ممانعت مي شود؟
آيا مسئله ي ميان حوزه و موسقي هنوز برجاست؟ آيا سياستگذاري در بخش فرهنگ و موسيقي بر اساس همگرايي ميان بخش حوزه و دولت مي باشد يا خير؟
چرا بعد از سي و اندي سال كه از پيروزي انقلاب اسلامي گذشته است،سياستگذاري در امر فرهنگ و قوانيني كه در امور فرهنگي وجود دارند قابليت اجرايي به يك ميزان ندارند؟ آيا دولت در اجراي قانون ناكارآمد است؟ يا قوانين ناقص اند؟ آيا نهادهاي موازي در اجراي قوانين وجود دارند؟ و بر چه اساس نقشي ماتريسي در زماني كه پاسخگويي و مسئوليت وجود دارد در اركان سازماني بايد وجود داشته باشد؟
آيا مديريت ماتريسي به شكلي كه در جامعه است در امر فرهنگي پاسخگو به مسئوليت ها خواهد بود؟ و يا سيستم هايي پديد خواهند آورد كه مرتبط به درآمدهاي ملي هستند و هيچكدام مسئوليت كارها و وظايفشان را نخواهند پذيرفت و همچنين در كارهاي يكديگر نيز مداخله مي كنند و با سيستم هاي ديوانسالارانه ي عظيم و بدون دانش مديريتي، دستي در نابودي ابتكار و خلاقيت و بروز دستاوردهايي در زمينه هاي فرهنگي دارند؟
و در اين ميان سخن از Amor...
عشق هايي كه سخن گفتن از آن به مثابه تابو است..
عشق به آزادي .....
عشق به ....
Amor mio
Amor mio por favor
Tu no te vas
Yo cuentare a las horas
Que nadia hoy
Vuelve
اين مجموعه داستان به شكل كتاب اولين بار در ايران به اين شكل گردآوري شده و در مصر به تعداد زياد چاپ شده است.
ريشه ي اين كتاب مشخص نيست. برخي عقيده دارند ريشه ي اين كتاب هندي هست، برخي قائل به اين هستند كه ريشه ي اين كتاب ايراني و برخي به عربي بودن آن اشاره دارند.
آقاي ستاري در افسون شهرزاد، اشاره مي كنه كه شهرزاد ممكنه ريشه عبري داشته باشه.
بيضايي در كتاب ريشه يابي درخت كهن مي گه اين حتما داستان دختران جمشيد هست. ارنبك و سنگنبك كه مي خوان از دست ضحاك نجات پيدا كنند و هر شب مغز يك جوان و بك گاو را بهش بدن و با نقش فريدون حكومت را از دست ضحاك بگيرند.
برخي به ريشه ي يوناني داستان هاي هزار و يك شب اشاره دارند؛ مثلا داستان قمرالزمان ...)
برخي تاكيد به ريشه هاي عربي داستان ها دارند و نام بردان هارون الرشيد و ... را مبناي استدلال خود قرار مي دهند.
اما با توجه به اينكه هندي ها اولين كساني بودند كه داستان گويي را براي فرار از مرگ ابداع مي كنند احتمال بيشتري دارد كه ريشه ي اين داستان ها از هند باشد.
داستان ها در همه ي نسخه ها يكسان نيست. مثلا در برخي از نسخه ها داستان علي بابا و چهل دزد بغداد هست اما در خيلي از چاپ هاي ديگر وجود ندارد. همچنين داستان سندباد در بيشتر چاپ ها وجود دارد.
مفهوم شب در اسطوره ي ايراني
شب به مفهوم تاريكي، زهدان مادر، گناه ، ماليخوليا مي باشد.
پرسش اصلي چرا داستان 1001 شب مانند خيلي از كتاب ها مورد توجه و بررسي سياستمداران، اخلاق گرايان و فيلسوفان قرار نگرفته است؟
زيرا در اين داستان ها سه مفهوم وجود دارد. آزادي، لذت، بي توجهي به سلسله مراتب اجتماعي. كه قابل بررسي و تامل است كه در بخش بعدي آن را توضيح خواهم داد.
آهای خبردار، مستی یا هشیار
خوابی یا بیدار ،خوابی یا بیدار
تو شب سیاه ، تو شب تاریک
از چپ و از راست ،از دور و نزدیک
یه نفر داره ، جار میزنه ، جار
آهای غمی که ،مثل یه بختک
رو سینهی من، شدهای آوار
از گلوی من، دستات و بردار
دستات و بردار،از گلوی من ،از گلوی من ،دستات و بردار،
کوچههای شهر، پرِ ولگرده
دل پرِ درده ،شب پر مرد ، پر نامرده
آهای خبردار،آهای خبردار
باغ داریم تاباغ،یکی غرق گل یکی پر خار
مرد داریم تا مرد ،یکی سرکار ،یکی سر بار ،یکی سردار
توی کوچه ها ،یه نسیم رفته ، پی ولگردی
توی باغچه ها، پاییز اومده ، پی نامردی
توی آسمون ماه دق می ده ،ماه دق می ده، درد بی دردی
پاییز اومده ، پاییز اومده، پی نامردی
یه نسیم رفته ، پی ولگردی …
حسین منزوی
عناصر انديشه شامل؛ پرسش مورد بحث(مسئله، مشكل، معضل، موضوع بحث)، انگاشته ها( چيزهايي كه مسلم گرفته شده اند، آكسيوم ها، پيش فرض ها)، مفهوم ها( نظريه ها، تعريف ها، قانون ها، اصل، الگوها)، تفسيرها و استنتاج ها، نتيجه ها، راه حل ها)، اطلاعات(داده ها، واقعيت ها، دليل ها، مشاهده ها، تجربه ها، شواهد)، برآيندها و پيامدها(لازمه ها)، غايت( هدف ها، مقصودها، كاركردها)، نظرگاه(چارچوب نگرش، منظر، زاويه ديد، جهت گيري) مي باشد.
يك راه براي آنكه اصل و اساس سنجشگرانه انديشي را به طور خلاصه بيان كنيم اين است كه بگوييم:
سنجشگرانه انديشي هنر انديشيدن درباره انديشيدن است به نحوي كه: 1- ضعف ها و قوت هاي آن را تشخيص دهد.2- در صورت لزوم آن را ارتقا دهد.
ويژگي نخست مستلزم آن است كه شخص انديشنده در انديشيدن تحليلي و ارزش گذارانه ماهر باشد. دومي مستلزم آن است كه شخص انديشنده در انديشيدن خلاقانه ماهر باشد.
ص 55 و 56 كتاب تفكر نقادانه و خلاقانه نوشته ريچارد پل وليندالدر، جلد اول،نشر نو ، 1396
يك مدت به قدري سرم شلوغ بود كه فرصت نوشتن ، نداشتم. از كارهاي دانشگاه گرفته تا كارهاي حسابداري و ... . بعضي وقت ها از دوستان و آشنايان شنيده بودم كه وقتي كاركني ديگه فرصتي براي مطالعه نخواهي داشت. از يك طرف مي خواستم صحت اين جمله رو، رو خودم اثبات كنم و از طرف ديگه ياد قولي كه به خودم براي مطالعه ي هر روزه داده بودم افتادم.
قسمت اول درسگفتار داستان هزارويك شب (خوانش اخلاقي) كه توسط خانم نغمه ثميني بيان شده بود را ديدم و كتاب را دانلود كردم. در كنار آن اخبار اينروزها ذهن مرا درگير ميكند. مريم ميرزاخاني مرد. گفتگوي پوران رخشنده درباره فيلم زير سقف دودي كه موضوع طلاق عاطفي را در جامعه به زيركي مورد توجه قرار مي دهد.انتخاب نخستين رييس كميسيون زن در مجلس و سخنان پروانه سلحشوري رييس فراكسيون زنان مجلس ... . از طرفي صحبت هاي يك پسر 18 ساله كه امسال كنكور داده همه ي اين داده ها را در ذهن من مانند يك پازل گرد هم مي آورد..." زن نبايد كار كند." چرا؟؟؟؟ " چون جامعه ي ما خراب است... مردان ما ..." پرسيدم اگر جامعه خراب است يا بيمار چرا فكر نمي كني براي همه همين وضعيت است؟ و مردان در اين جامعه ( با تعريف شما) مصون هستند؟ اگر زني در كشور ديگر باشد چه؟ آيا مي تواند كار كند؟ ودر پاسخ پسر 18 ساله گفت بله... مردان ايراني خوب نيستند.
اين جواب براي من پرسش هايي را به همراه داشت. چرا اين فرد بدين گونه مي انديشد؟ چرا هويت مردان ايراني را با خصايص بد كه امنيت زنان را مورد هجوم قرار مي دهد پيوند مي دهد ؟ در صورتيكه هويت يك مرد خارجي را با اخلاق پيوند مي دهد؟ چه اتفاقي در نگرش آن فرد افتاده؟ و چگونه اين قياس بدين شكل در ذهن او جا افتاده است؟
و آيا استدلال و مفروضاتي كه در ذهن او به شكل باور پذيرفته شده است درست است؟ سهم سنت ها و روش هاي مردسالارانه اي كه جامعه و خانواده به كودكان آموزش ميدهدند در اين نوع تفكرات به چه ميزان است؟ و آيا اينگونه تفكرات مي توانند مصايقي كه خانم سلحشوري از آن ياد كردند را شكل دهند؟